• العربية
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo

«تلماسه: قسمت دوم»؛ ظهور مهدی در فیلم هالیوودی

محمد عبدی
محمد عبدی

نویسنده و منتقد فیلم

۶ فروردین ۱۴۰۳، ۱۳:۱۱ (‎+۰ گرینویچ)به‌روزرسانی: ۱۰:۵۲ (‎+۰ گرینویچ)
 Courtesy: Warner Bros
Courtesy: Warner Bros

فیلم علمی- تخیلی «تلماسه: قسمت دوم» که این روزها بر پرده سینماهای جهان است، از باور شیعی به مهدی به عنوان منجی در روایت داستانش استفاده می‌کند.

«تلماسه: قسمت دوم» Dune: Part Two)) ساخته دنیس ویلنوو در ادامه قسمت قبلی که اشاره‌های آشکاری به امام آخر شیعیان داشت، این بار به طور واضح‌تر و آشکارتری قهرماش را «مهدی» و «لسان‌الغیب» (در عربی به معنی کسی که رازهای نهان را بازگو می‌کند که البته در فارسی لقب حافظ شیرازی است) می‌خواند و از ابتدا تا انتها بر این باور بنا می‌شود.

در ادامه داستان قسمت اول، پل که از مرگ نجات یافته، در جنوب در میان کویر و مناطق غیرقابل سکونت، با قبایل و محلی‌هایی که با امپراتور و قدرت شمال درگیرند، همراه می‌شود. طبق معمول دو نیروی خیر و شر روبه‌روی هم قرار می‌گیرند: شمال که پر از فساد، دعوای قدرت، خشونت و قتل است و جنوب که در آن مردمی فقیر با باورهای مذهبی به امید روزهای بهتر سر می‌کنند و سر رسیدن پل، برای آن‌ها نشانه‌ای است از ظهور مهدی که قرار است راه نجات را به آنها نشان دهد.

از همان دقایق اولیه این مردم محلی که سفید‌‌پوست نیستند، پل را «مهدی» خطاب می‌کنند؛ منجی‌ای که به آن‌ها گفته شده روزی ظهور خواهد کرد. مادر پل گمان می‌کند که تنها راه زنده ماندن‌شان در میان این جمع، پذیرفتن این «پیامبری» است. پل اما ابتدا از پذیرش این موضوع سر باز می‌زند و در جواب رییس قبیله که او را «لسان‌الغیب» می‌خواند، با عصبانیت می‌گوید که به لسان‌الغیب باور ندارد، اما رییس قبیله به سادگی جواب می‌دهد: «ما باور داریم!»

فیلم از «باور» مردم استفاده می‌کند تا داستانش را پیش ببرد اما در نهایت به نقطه‌ای می‌رسد که در آن ظاهرا پل خودش هم این امر را باور می‌کند. در نتیجه فیلم از جنبه‌های مختلف به مساله باور و اعتقاد مذهبی می‌پردازد، بی‌آن که نتیجه‌گیری مشخص و عیانی له یا علیه آن داشته باشد. از سویی گاه آن را به سخره می‌گیرد- اشاره خانواده امپراتور که می‌گوید هر‌ازگاه پیامبری تقلبی را بین بادیه‌نشینان می‌فرستند تا از اعتقاد آنها سوء‌استفاده کنند یا دیالوگ‌های مادر با پل که به او می‌گوید «این فقط نوعی امید دادن به آن‌هاست»- و گاه (در اواخر فیلم) به همراه شخصیت اصلی‌اش به باور پیامبری می‌رسد: پل با خوردن «آب زندگانی» - که در واقع یک سم قوی برای امتحان کردن شخصیت‌های روحانی است- زنده می‌ماند، اما پس از آن به شخصیت دیگری بدل می‌شود که می‌تواند آینده و چیزهای نهان را ببیند. صحنه‌ای که پل به عبادتگاه مردم می‌آید و آن‌ها به شکلی در حال نماز خواندن هستند، به نوعی به صحنه بعثت او بدل می‌شود که در آن مردم با رهبر دینی جدیدشان بیعت می‌کنند، جایی که او گذشته ناگفته برخی را در جلوی جمع آشکار می‌کند و وعده آزادی و امید می‌دهد و به نظر می‌رسد خودش هم این رسالت را پذیرفته است.

اما این میان تنها یک نفر با او بیعت نمی‌کند: چانی، دوست دخترش که در همان عبادتگاه علیه فلسفه وجود «لسان‌الغیب» فریاد می‌زند («این باور به لسان‌الغیب نیست، باور به بردگی است») و در نهایت هم در صحنه‌ای شکوهمند که همه برای امپراتور جدید خود یعنی پل زانو می‌زنند،چانی تنها کسی است که زانو نمی‌زند و به صحرا برمی گردد تا احتمالا در قسمت بعدی علیه این امپراتور جدید که فکر آغاز جنگی بزرگ‌تر و قدرت‌طلبی بیشتر است، بشورد.

در واقع برخورد فیلم با باور مذهبی بسیار پیچیده است و تأویل‌پذیر، تا آن‌جا که از طرفی گویی فیلم به معجزه ایمان می‌آورد (مادر پل با بچه درون شکمش حرف می‌زند و پل آینده را می‌بیند)، و از سوی دیگر مردم توده‌های عمدتا کم‌عقلی تصویر می‌شوند که تنها به دنبال یک منجی در باور جمعی‌شان هستند تا او را بدون قید و شرط دنبال کنند.

از سوی دیگر از این منظر پایان فیلم بسیار بحث‌برانگیز است: پل که به نظر می‌رسد رسالت پیامبری‌اش را پذیرفته، قدرت را به دست می‌گیرد و برای رسیدن به آن از عشق زندگی‌اش صرف نظر می‌کند و در ادامه دشمنانش را تهدید هسته‌ای می‌کند (عجیب این که قهرمان اسطوره‌ای/ مذهبی فیلم به گنجینه‌ای از بمب‌های اتم دست پیدا می‌کند که اجدادش برای او به ارث گذاشته‌اند و این اثر انگشت اوست که می‌تواند درهای مخفیگاه این بمب‌ها در میانه کوهستان را باز کند). 

هرچند شورش چانی علیه پل در انتها به شکلی همه چیز را تلطیف می‌کند (و در واقع پل را از مقام قهرمانی خلع می‌کند، ولی ادامه داستان چانی و شورش احتمالی او می‌ماند برای قسمت بعد) اما در نهایت به نظر می‌رسد تمام فیلم بنا بر اندیشه برتری‌جویانه نژاد سفید خلق شده؛ جایی که نژادهای دیگر با فقر و بدبختی و بادیه‌نشینی و خرافات سر می‌کنند و منتظر منجی هستند و در نهایت هم یک نفر سفیدپوست (‌با خانواده‌ای اشرافی) آن‌ها را از وضعیتی که دارند نجات می‌دهد.

البته همه این اندیشه چنان با پیچیدگی در تار و پود فیلم (و کتابی که از روی آن ساخته شده) تنیده شده که امکان پنهان شدن سازندگان و اعلام نادرستی هر برداشتی را به آن‌ها می‌دهد؛ به ویژه که ویلنوو با بودجه هنگفت و امکانات هالیوودی، به‌اضافه قابلیت‌های کارگردانی خودش، فیلم خوش‌ساختی را عرضه کرده که هر نمای آن به دقت طراحی شده است. این فیلم مخاطب را به سادگی درگیر داستانی جذاب می‌کند که می‌توان در چند خط خلاصه‌اش کرد، اما گسترش عرضی آن با نماهای نقاشانه و دیدنی، فضای متفاوتی را خلق می‌کند.

Banner
Banner
Banner

پربازدیدترین‌ها

هیات مذاکره‌کننده‌ پس از بروز اختلاف، با دستور ذوالقدر به تهران بازگشتند
۱
اختصاصی

هیات مذاکره‌کننده‌ پس از بروز اختلاف، با دستور ذوالقدر به تهران بازگشتند

۲
تحلیل

حرکت روی لبه تیغ؛ تلاش پکن برای ایستادن در میانه جنگ

۳

تشدید شکاف میان آمریکا و بریتانیا در قبال ایران؛ ترامپ استارمر را به «حفاری نفتی» فراخواند

۴

گاردین: تهران با نزدیک شدن به اروپا می‌کوشد فشار را بر آمریکا افزایش دهد

۵
تحلیل

چرا درآمد ۱۰۰ میلیارد دلاری عوارض تنگه هرمز یک افسانه است

Banner

انتخاب سردبیر

  • اعزام هزاران نیروی آمریکایی دیگر به منطقه برای تشدید فشار بر تهران

    اعزام هزاران نیروی آمریکایی دیگر به منطقه برای تشدید فشار بر تهران

  • وال‌استریت ژورنال: جمهوری اسلامی تندروتر شده است
    تحلیل

    وال‌استریت ژورنال: جمهوری اسلامی تندروتر شده است

  • فایننشال تایمز: تهران از ماهواره چینی برای هدف‌گیری پایگاه‌های آمریکا استفاده کرد

    فایننشال تایمز: تهران از ماهواره چینی برای هدف‌گیری پایگاه‌های آمریکا استفاده کرد

  • سایه سنگین جنگ بر نیمکت‌های خالی؛ بحران آموزش در عصر «اینترنت طبقاتی»
    روایت شما

    سایه سنگین جنگ بر نیمکت‌های خالی؛ بحران آموزش در عصر «اینترنت طبقاتی»

  • هیات مذاکره‌کننده‌ پس از بروز اختلاف، با دستور ذوالقدر به تهران بازگشتند
    اختصاصی

    هیات مذاکره‌کننده‌ پس از بروز اختلاف، با دستور ذوالقدر به تهران بازگشتند

  • پشت پرده مذاکرات اسلام‌آباد و تلاش‌ها برای از سرگیری گفت‌وگوها

    پشت پرده مذاکرات اسلام‌آباد و تلاش‌ها برای از سرگیری گفت‌وگوها

•
•
•

مطالب بیشتر

بهرام بیضایی: دستم را می‌شکنم و نمی‌گذارم مرا سانسورچی خودم کنید

۳ فروردین ۱۴۰۳، ۱۵:۱۶ (‎+۰ گرینویچ)

بهرام بیضایی، کارگردان و نمایشنامه‌نویس برجسته، در واکنش به صحبت‌های رییس سازمان سینمایی و درخواست برای بازگشتش به ایران گفت دست خودش را می‌شکند و اجازه نمی‌دهد او را سانسورچی خودش کنند. این جملات، بخشی از نامه ۳۰ سال پیش بیضایی به وزارت ارشاد در پی توقیف یکی از آثارش بود.

محمد خزاعی، رییس سازمان سینمایی، روز اول فروردین در یک برنامه تلویزیونی علاوه بر بهروز وثوقی، از بهرام بیضایی دعوت کرد پس از حدود ۱۴ سال مهاجرت، به ایران بیاید و فیلم جدیدش را بسازد.

این نمایشنامه‌نویس، کارگردان، پژوهشگر و استاد دانشگاه روز پنج‌شنبه دوم فروردین بدون اشاره مستقیم به این درخواست و نام بردن از خزاعی، در اینستاگرام خود نوشت: «به یمن وجود من و دیگر فیلمسازان است که پشت آن میز می‌نشینید ... با ما مثل برده و گوش به فرمان رفتار می‌کنید.»

بیضایی در یک استوری دیگر اضافه کرد: «من دستم را می‌شکنم و اجازه نمی‌دهم مرا سانسورچی خودم کنید.»

این جملات بخش‌هایی از نامه اعتراضی‌ معروف بیضایی به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در پانزدهم آبان سال ۱۳۷۱ است.

او در این نامه خطاب به بخش‌های مختلف وزارت ارشاد به توقیف فیلم مسافران و ارائه فهرستی از موارد حذف و سانسور اعتراض کرده و گفته بود: «مگر سفارشی‌سازم که هر روز دستور بدهید و من اجرا کنم؟... آیا ما اهل یک کشور نیستیم و شما فاتحید و ما مغلوب؟»

بیضایی در این نامه معروف به سال‌ها ممنوعیت و محدودیت در کار و تدریس، صادر نشدن مجوز ساخت و ممیزی فیلم‌ها و تئاترهایش اشاره کرد.

او شهریور سال ۱۳۸۹ و در دولت محمود احمدی‌نژاد از کار در ایران ناامید شد و به دعوت عباس میلانی، مورخ، ایران‌شناس و مدیر برنامه مطالعات ایرانی در دانشگاه استنفورد و برنامه مطالعات ایران‌شناسی، به استنفورد آمریکا رفت.

رییس سازمان سینمایی در گفت‌وگوی تلویزیونی خود در نوروز، مهاجرت این پژوهشگر و کارگردان را به دوره ریاست‌جمهوری حسن روحانی نسبت داد و تلویحا گفت با آمدن دولت جدید، بیضایی هم می‌تواند به ایران برگردد.

در یک دهه گذشته بسیاری از دوستداران بیضایی آرزو و درخواست بازگشت او را به ایران مطرح کرده‌اند.

بهرام بیضایی سال ۱۴۰۰ در پاسخ به این درخواست‌ها، به بخشی از دستاوردهای حضورش در دانشگاه استنفورد، اجرای چندین نمایش خود مانند «گزارش ارداویراف»، «طرب‌نامه» و «جانا و بلادور» و برگزاری چند کارگاه بازیگری اشاره کرد.

او در ادامه به فهرستی از فیلم‌هایی اشاره کرد که امکان و اجازه ساختشان را در ایران نیافت و گفت: «اگر این ۱۰ سال در کشورم بودم حاصلم چه بود و چه در دست داشتم؟ آیا لطفا اجازه می‌دادند فیلم "مقصد" را بسازم، چنان که می‌خواهم؟ ... یا فیلم‌های آرزویی‌ام "طومار شیخ شرزین"، "اشغال" و البته "داستان باورنکردنی".»

«نور آخرین روز»؛ سلمان رشدی ایرانی و داستان‌هایی با نام مستعار 

۳ فروردین ۱۴۰۳، ۱۳:۱۴ (‎+۰ گرینویچ)
•
هادی کی‌کاووسی

«نور آخرین روز» رمانی است درباره ایران اول انقلاب که با نام مستعار در ایتالیا منتشر شده؛ مانند داستان‌هایی از هوشنگ گلشیری و محمدعلی سپانلو که پس از مرگ‌شان مشخص شد نویسنده‌ واقعی‌ آن آثار بوده‌اند.

چندی پیش در سکوت خبری رسانه‌های ایتالیایی, رمانی ایرانی تجدید چاپ شد که در زمان خود سروصدای زیادی به راه انداخته بود: «نور آخرین روز» که بر روی جلد نام پرویز پرویزیان را داشت. این کتاب ۲۱ سال پیش و در دسامبر سال ۲۰۰۲ برای اولین بار در ایتالیا منتشر شد و تهدیدهایی علیه ناشران کتاب در پی داشت.

رمان «نور آخرین روز» که با سقوط مجسمه شاه آغاز می‌شود، درباره کارگردان جوانی به نام بیژن بابکیان است که اول انقلاب از ایران به ایتالیا می‌گریزد و به مرور زندگی پیش از تبعید خود می‌پردازد. یک ماه پس از انتشار این رمان، «فرانچسكو ماريا گالو» و «جانكار لوكالساكی»، ناشران اين اتوبیوگرافی از سوی افرادی ناشناس به مرگ تهدید می‌شوند. این تهديدكنندگان که خود را پيروان اسلام و روح‌الله خمينی معرفی کرده بودند، درباره تبدیل شدن پرویزیان به سلمان رشدی دوم هشدار می‌دهند و خواستار جمع‌آوری کتاب از کتابفروشی‌ها می‌شوند. تهدیدها باعث شد نام پرویز پرویزیان به عنوان نویسنده مستعار در پرده بماند.

اکنون پس از گذشت دو دهه از این وقایع، این رمان جنجال‌برانگیز یک‌بار دیگر روانه بازار شده، اما با یک تغییر بزرگ: این بار نام نویسنده‌ای ایتالیایی روی جلد کتاب به عنوان نویسنده به چشم می‌خورد: گوییدو کورنیا. نویسنده‌ای که در مقدمه کتاب پرده از رازی برمی‌دارد و می‌گوید نویسنده کتاب اوست و پرویز پرویزیان تنها وقایع را برای او نقل کرده است.

«من پرویز پرویزیان را آوریل سال ۲۰۰۱ در جایزه کتاب l'autore که به مناسبت اولین رمانم به من اعطا شد ملاقات کردم. او صبورانه منتظر ماند تا همه چیز تمام شود و سپس خود را معرفی کرد. رمانی که داشتیم درباره‌اش صحبت می‌کردیم در اسراییل امروزی می‌گذشت و ظاهر غیراروپایی آن مرد جوان من را به این فکر انداخته بود که او اهل آن کشور است. به همین دلیل و همچنین به خاطر ادب خاص او، با دقت به صحبت‌هایش گوش دادم. او اسرائیلی نبود، از شیراز، شهری در جنوب ایران آمده بود.»

پرویزیان پناهجویی ایرانی بود که قصد داشت خاطرات خود از دوران وحشت را بنویسد. برای همین به سراغ نویسنده ایتالیایی آمده بود. کورنیا می‌گوید وقتی آن وقایع را برای من می‌گفت، اصرار داشت سرزمینش را «پرشیای من» بنامد: «ماه‌ها او هر روز غروب به خانه می‌آمد، با یک بطری شراب و بعد داستان زندگی خود را می‌گفت و من رمان را از روی آن می‌نوشتم. وقتی کار تمام شد، دیسکت فایل نهایی را به او دادم.» 

«نور آخرین روز» چنین زاده می‌شود؛ با نقالی پرویزیان و نویسندگی کورنیا. ناشری در شهر بولونیا آن را منتشر می‌کند و چند ماه بعد به جایزه سالانه «سخنان بی‌صدا» فرستاده و اول می‌شود. این جایزه به نویسندگانی که اولین اثر داستانی خود را منتشر کرده‌اند، تعلق می‌گيرد. موفقیت چشمگیری که در انتظار کتاب بود با تهدیدها کاهش می‌یابد و نور آخرین روز رو به خاموشی می‌گذارد. رمانی که به سرعت به سمت شهرت می‌رفت، فراموش می‌شود و «پرويز پرويزيان» تا به امروز همچنان نامی مستعار باقی ماند. با کشته شدن مهسا ژینا امینی و جنبش ز«ن زندگی آزادی» پرویزیان بار دیگر ظاهر می‌شود و به کورنیا پیشنهاد تجدید چاپ کتاب را می‌دهد.

کورنیا می‌نویسد: «پرویز به آلمان رفت و روابط ما رو به وخامت گذاشت. بعد تقریبا به طور کامل ناپدید شد تا اینکه چند ماه پیش به من زنگ زد و گفت: ایران دوباره به ما نیاز دارد.»

چنین می‌شود که محصول دیدار نویسنده با پناهجوی ایرانی پس از دو دهه یک‌بار دیگر منتشر می‌شود؛ این‌بار توسط ناشری آزاد و با طرح جلدی متفاوت با نسخه اولیه. این بار تصویر دختری روی جلد است. به گفته کورنیا به غیر از این حتی یک ویرگول هم تغییر نکرده است: «دقیقاً همان‌طور مانند نسخه اول.»

مستعارنویسی موضوعی است که همیشه میان نویسندگان و شاعران تحت فشار رژیم‌های خودکامه رایج بوده است. در سال‌های پس از انقلاب، نویسندگان دیگری نیز بودند که مجبور شدند با نام مستعار داستان بنویسند.

آبان ماه سال گذشته و با درگذشت شهروز جویانی، مشخص شد این نویسنده و روزنامه‌نگار ایرانی خالق یک رمان‌ غیرایرانی به نام «شب طولانی تیز‌دندان» بوده است. مهرماه ۱۳۶۲ نشر نیلوفر تهران به نام «خورخه کاره‌ راگومز» منتشر شد، با مترجمی انگلیسی به نام جان بیورلی و انتشاراتی به نام پراکسیس و مترجمی فارسی به نام بیژن نیک‌بین. تا سال گذشته مخاطبان شبطولانی تیزدندان به این گروه آفرین می‌گفتند که قصه‌ای دردناک و دقیق از مصایب یک انقلاب را برای‌شان به ارمغان آورده است. شهروز جویانی با تمامی اسامی مستعاری که تدارک دیده بود مخاطب را به کشور شیلی می‌برد تا از وقایعی بگوید که بسیار شبیه وقایع پس از انقلاب ایران است. جویانیفضای تیره و تار پلیسی و خفقانی که گلوی مردم را می‌فشرد، توسط با چنان مهارت و دقتی در قالب نویسنده‌ای شیلیایی نوشته که مخاطب کوچکترین شکی به اینکه نویسنده‌ای ایرانی این قصه را نوشته، نمی‌برد. جویانی که پس از توقیف روزنامه آیندگان توسط جمهوری‌ اسلامی حرفه روزنامه‌نگاری را کنار گذاشته بود با نام مستعار به نوشتن تمام‌وقت روی آورد. دو رمان «شب طولانی تیز‌دندان» و «سفر زخم» که آن هم نام مستعار گرترود کلوگه و ترجمه مستعار حسین فارسیجانی را بر پیشانی دارد، محصول کناره‌گیری او از وضعیت سانسور و خفقان دهه ۶۰ است.

فضای تیره و تار پلیسی و خفقانی که گلوی مردم را می‌فشرد، با چنان مهارت و دقتی از قلم نویسنده‌ای شیلیایی نوشته شده که مخاطب کوچکترین شکی به اینکه نویسنده‌ای ایرانی این قصه را نوشته، نمی‌برد.

جویانی که پس از توقیف روزنامه آیندگان توسط جمهوری‌ اسلامی حرفه روزنامه‌نگاری را کنار گذاشته بود با نام مستعار به نوشتن تمام‌وقت روی آورد. دو رمان «شب طولانی تیز‌دندان» و «سفر زخم» که آن هم نام مستعار گرترود کلوگه و مترجم مستعار، حسین فارسیجانی را بر پیشانی دارد، محصول کناره‌گیری او از وضعیت سانسور و خفقان دهه ۶۰ است.

یک دهه بعد، «شاه سیاهپوشان» از دیگر مستعارنویسی‌های مشهور ادبیات داستانی ایران با نام منوچهر ایرانی از سوی نشر باران سوئد منتشر شد. ۲۵ دی ماه ۱۳۶۱ شاعری توسط پاسدارها دستگیر می‌شود و این سرآغاز رنجنامه این شاعر می‌شود. مصایب او چنان واقعی است که به نظر نمی‌رسید شخصی ناشناس به نام منوچهر ایران راوی واقعی رمان باشد. رنجی که شاعر به خصوص از زندان دهه ۶۰ جمهوری اسلامی تصویر کرده، این تصور را به‌وجود آورد که خود او باید از خیل شاعران و نویسندگان زیر ضرب بوده باشد. سال ۱۳۸۰ و پس از درگذشت هوشنگ گلشیری بود که انتشارات باران٬، داستان مردی را که در روز سرد ٢۵ دی‌ماه کتاب‌هایش را در کارتون می‌گذارند، گونی بر سرش می‌کشند و می‌برند را با نام نویسنده واقعی یعنی هوشنگ گلشیری منتشر کرد.

«آدم زنده» رمان دیگری است که در سال ۱۳۷۶ به نام ممدوح بن عاطل ابونزال، نویسنده عراقی منتشر شد، با ترجمه احمد محمود نویسنده شهیر ایرانی. داستان درباره مردی به‌نام قرقاوی است که اسیر مصایب عراق پس از انقلاب شده و زندگی سخت و فلاکت‌باری دارد. داستان مردمی که از فساد و تباهی و ویرانی خسته شده‌اند، مخاطب را به وضعیت ایران پس از انقلاب می‌اندازد. مانند شب طولانی تیزدندان، این قصه نیز فضایی نزدیک به اتفاقات ایران دارد. انتشار نامه‌ای از احمد محمود به ابراهیم گلستان مشخص کرد نویسنده واقعی کتاب احمد محمود است که به عنوان داستانی از «ممدوح بن عاطل ابونزال» منتشر کرده و برای اینکه انتقادی بهه وضعیت سانسور در ایران داشته باشد و همچنین اثرش از زیر تیغ سانسور سالم بیرون بیاید، کتاب را با نامی عربی معرفی کرده و اینگونه جلوه داد که حوادث داستان در بغداد اتفاق می‌افتد و نه تهران. احمد محمود همانند دیگر مستعارنویسان به نام نویسنده‌ای که وجود ندارد آدم زنده‌ای خلق کرد تا از این طریق وضعیت سانسور و خفقان جمهوری اسلامی اعتراض کند.

«کهربا» چهارمین رمان مشهور نوشته‌شده با قلمی مستعار است که در سال ۱۳۸۳ در انتشارات آرش سوئد منتشر شد؛ نوشته ژوزف بابازاده که با قلمی پخته و روایتی جذاب به محافل و کافه‌های روشنفکری پیش از انقلاب سرک می‌کشد و افشاگری‌ می‌کند. برخی از شخصیت‌های خلق‌شده در این رمان، ما‌ به ازای بیرونی دارند و از هنرمندان مشهور آن زمان هستند. این موضوع این شبهه را به‌وجود آورد که نویسنده خود یکی از هنرمندان به نام ایرانی است.

اواسط دهه ۹۰ شمسی و پس از درگذشت محمدعلی سپانلو، مسعود فیروزآبادی مدیر نشر آرش از هویت نویسنده واقعی «کهربا» پرده برداشت و اعلام کرد نویسنده کهربا محمدعلی سپانلو بوده. رمانی که برخی آن را نوعی تسویه حساب با روشنفکران انقلابی دهه ۵۰ خواندند و برخی نیز آن را تنها مشاهدات شاعر رند تهرانی از مناسبات میان نویسندگان و شاعران- با اسامی مستعار- دانستند.

اثر گم شده مارکز؛ زنی در جست‌وجوی لذت یا آرامش؟

۲ فروردین ۱۴۰۳، ۱۹:۳۰ (‎+۰ گرینویچ)
•
محمد عبدی

«تا ماه اوت»، رمانی که گابریل گارسیا مارکز خالق اثر ستایش‌‌شده «صد سال تنهایی» نوشته اما از انتشار آن صرف نظر کرده بود، این روزها برای اولین بار منتشر شده است.

کافکا پیش از مرگ از دوسش خواسته بود که دست‌نوشته‌های برخی از آثار منتشر نشده‌اش- از جمله قصر ، آمریکا و همین طور شاهکارش محاکمه- را از بین ببرد، اما دوستش آن‌ها را به چاپ سپرد؛ یعنی به کافکا خیانت کرد اما به ادبیات خدمت.

حالا انتشار تنها رمان منتشر نشده مارکز بحث‌های زیادی را برانگیخته است؛ عده‌ای شجاعت پسرانش در انتشار این اثر را ستوده‌اند و برخی به آنها انتقاد دارند که مارکز اگر صلاح می‌دانست، در سال‌های آخر عمرش، خود می‌توانست آن را منتشر کند.

پسران او، رودریگو و گونزالو، در مقدمه کتاب که انتشارات پنگوئن به انگلیسی هم منتشر کرده، توضیح می‌دهند که مارکز در سال‌های آخر از مشکل حافظه رنج می‌برده و در نتیجه قضاوت درستی درباره این اثر نداشته است. آنها می‌گویند که پدرشان به آنها گفته بود: «برای من حافظه ماده خام اولیه است و ابزار کار. بدون آن هیچ چیز وجود نخواهد داشت.» آنها اضافه می‌کنند: «فرآیند خلق این اثر مسابقه‌ای بین کمال‌گرایی هنری او و از بین رفتن قابلیت‌های ذهنی‌اش بود.» قضاوت نهایی خود مارکز این بود: «این کتاب جواب نمی‌دهد، باید از بین برود.»

پسران او معتقدند «تا ماه اوت»، شاهکار پدرشان نیست (که اعتقاد درستی است)، اما می‌شود از «قدرت خلق، زبان شاعرانه و داستان‌سرایی جذاب و درک او از انسان» لذت برد، بنابراین لذت مخاطب را بر خواست نویسنده ارجحیت داده‌اند و باور دارند که «احتمالا گابو آنها را خواهد بخشید.»

اما کریستو بالپرا، ویراستاری که با مارکز کار کرده، اطلاعات جالبی را در انتهای کتاب افزوده است: مارکز اولین فصل این اثر را در ماه مارس ۱۹۹۹ در مادرید در جلسه‌ای در کنار دیگر برنده نوبل ادبیات، خوزه ساراماگو، خوانده بود. او در سال ۲۰۰۲ پنج نسخه متفاوت از کتاب را تمام کرده بود، اما مرگ هم‌زمان مادرش مانع نگاه نهایی و فرستادنش برای انتشار شده بود؛ آن هم اثری که اتفاقاً با مادر و مرگ رابطه تنگاتنگی دارد.

پس از آن مارکز برای یک سال روی «خاطرات روسپیان غمگین من» کار کرد، آخرین اثر داستانی‌اش که در سال ۲۰۰۴ منتشر شد. اما ماه مه ۲۰۰۳، فصل سوم «تا ماه اوت» در نشریات منتشر شد و نشان می‌داد که مارکز به کلی از انتشار آن صرف نظر نکرده است.

اما «تا ماه اوت» که در لحن شباهت‌هایی هم به «خاطرات روسپیان غمگین من» دارد، داستان سرراست مختصری است که احوال یک زن ساده را می‌کاود؛ زنی ۴۶ ساله به نام آنا ماگدانلا باخ که ۲۷ سال است ازدواج کرده و رابطه ظاهرا خوبی هم با شوهرش دارد: تنها مردی که در تمام زندگی‌اش با او رابطه جنسی داشته.

او هر سال در روز شانزدهم ماه اوت به جزیره‌ای می‌رود که مادرش در آنجا به خواست خودش دفن شده. یک بار در آنجا با مردی آشنا می‌شود و شبی را با او می‌گذراند. او حالا هر سال در همان زمان و در همان جزیره، به دنبال مردی می‌گردد تا یک شب هوس‌آلود را با هم سر کنند.

مارکز سعی دارد به درونیات یک زن نفوذ کند و بخشی از حساسیت‌ها و نیازهای پیچیده زن را بشکافد (چیزی که اساسا در آثار پیشینش جایی نداشت). او مشخصا تأکید دارد که این زن زندگی جنسی و عشقی روبه راهی با شوهرش دارد، هر چند این رابطه خوب پس از تجربیات جنسی زن با مردان دیگر دستخوش تغییر می‌شود، اما در نهایت نویسنده در جملات انتهایی کتاب - با عملی نمادین درباره مادری که استخوان‌هایش از آن جزیره بازمی‌گردد- سعی دارد رابطه این زن و شوهر را ترمیم کند.

در راه روایت احساسات و درونیات یک زن، رمان گاه موفق است و گاه بی‌جهت از زاویه روایت زن فاصله می‌گیرد. مثلاً توصیف شوهر او به درازا می‌کشد، تا آنجا که گویی در آن بخش‌ها شوهر به شخصیت اصلی رمان بدل می‌شود، بی آن که ما نیازی به دانستن این جزئیات درباره او داشته باشیم.

مارکز این بار هم به روایتی اروتیک نزدیک می‌شود و گاه حس و حال رابطه جنسی را تشریح می‌کند، در عین حال که از روایت یک اتفاق جزیی به مسأله تن‌فروشی هم اشاره دارد، مسأله‌ای که در رمان آخر او (خاطرات روسپیان غمگین من) محور داستان بود. این‌جا زن پس از اولین رابطه اتفاقی‌اش با یک مرد، با یک نکته برخورنده و عجیب روبه‌رو می‌شود: صبح روز بعد، مرد پیش از رفتن، یک اسکناس ۲۰ دلاری را لای کتاب زن گذاشته است. این اسکناس به عنصری بدل می‌شود که بخشی از داستان را از منظر روان‌شناسانه زن (احساس فاحشگی) پیش می‌برد و سرانجام او- یک سال بعد در همان جزیره- در عملی نمادین این مشکل را با خودش حل می‌کند: اسکناس را از جیبش درمی‌آورد و به آرایشگری می‌دهد که او را برای شب قرار عاشقانه اتفاقی‌اش مهیا می‌کند، با جمله‌ایطعنه‌آمیز:«این اسکناس از گوشت و خونه.»

مسأله این اسکناس- که روح و روان زن را می‌آزاردـ در دیالوگ‌های کلیدی او با همسرش هم مطرح می‌شود، جایی که مرد برای اولین بار به رابطه با زنی دیگر اعتراف می‌کند و زن با طعنه می‌گوید: «اگر قرار بود یک اسکناس لای کتابش می‌گذاشتی، اسکناس چقدری می‌گذاشتی؟»

در «تا ماه اوت» از رئالیسم جادویی، جریان سیال ذهن و پیچیدگی‌های روایت که مارکز شهرتش را مدیون آنهاست، خبری نیست، اما به عنوان اثری از او که کامل و جامع نیست، اما کماکان بخش‌های جذابی دارد، می‌تواند خواننده‌اش را تا حدی راضی نگه دارد.

ایرانیان یاد فرامرز اصلانی را در رسانه‌های اجتماعی گرامی داشتند

۲ فروردین ۱۴۰۳، ۱۵:۱۶ (‎+۰ گرینویچ)

خبر درگذشت فرامرز اصلانی، خواننده و آهنگ‌ساز برجسته، با واکنش‌های زیادی از سوی هنرمندان و شهروندان روبه‌رو شد. کسانی که با صدا و ترانه‌های او خاطره‌های زیادی دارند. بسیاری از کاربران با اشاره به اعلام همبستگی اصلانی با جنبش مهسا، از او با عنوان «خویشاوند ملت ایران» یاد کردند.

فرامرز اصلانی که اسفند سال گذشته از ابتلای خود به سرطان خبر داده بود، عصر روز اول فروردین ۱۴۰۳ در بیمارستانی در مریلند آمریکا درگذشت.

هشتگ نام او در رسانه اجتماعی ایکس تا بعد از ظهر روز پنج‌شنبه دوم فروردین حدود ۱۰ هزار بار استفاده شد.

هنرمندان و چهره‌های سرشناس با انتشار مطالبی به مرگ اصلانی واکنش نشان دادند.

داریوش اقبالی، خواننده سرشناس ایرانی، ضمن انتشار ویدیویی از آوازخوانی دو نفره خود با او در اینستاگرام نوشت: «فرامرز عزیزم، رفتنت باور کردنی نیست. آرام و عاشقانه زیستی و آرام و عاشقانه جان سپردی. پس تو هرگز نمی‌روی، همیشگی هستی، از دیروز تا هنوز ... سفرت خوش انسان شریف و دوست مهربانم.»

بهرام بیضایی، نویسنده، پژوهشگر، فیلمساز و کارگردان تئاتر با انتشار تصویری از یک دورهمی دوستانه در کنار فرامرز اصلانی، یاد این خواننده فقید را در اینستاگرامش گرامی داشت.

100%

معین، خواننده‌ای که در ماه‌های گذشته زمزمه‌های بازگشتش به ایران مطرح شده است نیز اصلانی را ستاره‌ای تکرار ناشدنی خواند و تاکید کرد که او تا ابد در قلب مردم زنده خواهد بود.

صفحات اجتماعی توماج صالحی، پیام این خواننده رپ زندانی را درباره فقدان فرامرز اصلانی منتشر کردند.

او در این پیام گفته است: «حرفتان که می‌شد، دوستان می‌گفتند حق ایشان بسیار بیشتر از این‌ها بوده و هست.»

در بخشی دیگر از پیام او آمده است: «در عصر ابتذالِ هنر، شما تا لحظه‌ آخر شریف ماندید و ما این را هرگز فراموش نخواهیم کرد.»

فرامرز اصلانی آبان سال ۱۴۰۱ به بازداشت توماج صالحی واکنش نشان داد، خواهان آزادی او شد و گفت: «هنگامی که کسى مانند توماج را در بند می‌کنید، زمانی‌ست كه آوایش به گوش همگى رسیده. فرياد را نمی‌توانید زنجیر كنید! شما نه تنها جنایتکارید، كه ابله نيز هستید.»

شاهین نجفی، خواننده، فرامرز اصلانی را هنرمندی بزرگ و فروتن خواند و گفت در غم از دست رفتن او سوگوار است.

علاوه بر هنرمندان، ‌شماری از چهره‌های سیاسی و کنش‌گر نیز به مرگ اصلانی واکنش نشان دادند.

مسیح علی‌نژاد،‌ روزنامه‌نگار و چهره سرشناس مخالف جمهوری اسلامی، در استوری اینستاگرامی‌اش تاکید کرد این هنرمند «تا آخرین لحظه زندگی‌اش کنار مردم ایران ایستاد و جنگید».

حسین رونقی، فعال سیاسی نیز در ایکس فرامرز اصلانی را هنرمندی ایران‌دوست و مردمی خواند که در تمام این سال‌ها کنار مردم ایستاد، برای سرزمینش و مردم خواند و هیچ‌گاه از یادها نخواهد رفت.

رونقی پستی از اصلانی را در روزهای خیزش انقلابی یادآوری کرد که در آن برای کشته‌شدگان و قربانیان جمهوری اسلامی از جمله مهسا ژینا امینی نوشته بود: «هیچ‌گاه شما از یادها نخواهید رفت. تا دنیا دنیاست، هر ایرانی راستین در سوگ شما گل‌های پر‌پر شده خواهد گریست و از رشادتان سربلند خواهد بود. روزی‌ که آزادی را در آغوش کشیم، شما نیز با ما خواهید بود.»

شمار زیادی از کاربران رسانه‌های اجتماعی تکه‌هایی از ترانه‌های مشهور و محبوب او را در کنار عکس‌هایی از حضورش در تجمع‌های جنبش «زن، زندگی، آزادی» منتشر کردند.

100%

بسیاری از شهروندان از دل‌تنگی و آرزوی ناکام اصلانی برای بازگشت به ایران و حسرت‌هایی گفتند که با حضور جمهوری اسلامی رقم خورده‌اند.

کاربری نوشت: «وقتی هنرمندی مثل فرامرز اصلانی می‌میرد، دو بار ناراحت می‌شویم؛ اول مرگش، دوم حسرت رفتن به کنسرتش که به‌خاطر جمهوری‌اسلامی هیچ‌وقت موقعیتش وجود نداشت.»

شهروندی دیگر در همین زمینه نوشت: «رفتن فرامرز اصلانی بی‌اختیار آدم را به یاد تمام حسرت‌هایی می‌اندازد که در این ۴۵ سال شوم، بر دل‌ها ماند ...»

انتشار خبر درگذشت این هنرمند در رسانه‌های حکومتی نیز مورد توجه تعدادی دیگر از شهروندان قرار گرفت.

کاربری خطاب به این رسانه‌ها نوشت: «میلیون‌ها ایرانی را از سرزمینشان آواره کردید، میلیون‌ها ایرانی را از دیدن و شنیدنش در یک کنسرت محروم کردید، حالا صاحب عزا شده‌اید؟»

یک روزنامه‌نگار سخنان سال ۸۹ اصلانی را یادآوری کرد که گفته بود آرزو دارد در تخت جمشید و حافظیه اجرا داشته باشد.

کاربری در همین زمینه نوشت: «حیف شما که دلتنگ کوچه‌های دماوند بودید و رفتید. حیف این خاک که فرزندانی چون شما را از آن گرفتند.»

ده‌ها کاربر در رسانه‌های اجتماعی اینستاگرام و ایکس، فرامرز اصلانی را پژواکی خواندند که هرگز پایان نپذیرد.

اشاره آنان به جمله‌ای است که در عکس‌نوشته خبر درگذشت این هنرمند در صفحات اجتماعی او منتشر شد.

مرجان اصلانی، همسر این هنرمند، صبح روز پنج‌شنبه دوم فروردین به خیل طرفداران فرامرز اصلانی و وابستگی و علاقه‌اش به میهن، فرهنگ ایرانی و اشتیاقش برای حفاظت از زبان فارسی اشاره کرد و خطاب به او نوشت: «تو خويشاوند ملت ایران بودی.»

100%

فرامرز اصلانی، خواننده معروف، درگذشت

۲ فروردین ۱۴۰۳، ۰۳:۳۰ (‎+۰ گرینویچ)

فرامرز اصلانی، خواننده و آهنگ‌ساز ایرانی، در ۷۹ سالگی در مریلند درگذشت. او در اسفند ماه از ابتلا به سرطان خبر داده بود. اصلانی با سبک منحصر به فرد خود و آلبوم‌های به‌یادماندنی همچون «به‌ یاد حافظ»، «دل‌مشغولی‌ها» و «روزهای ترانه و اندوه»، جایگاهی ویژه در موسیقی پاپ ایران دارد.

فرامرز اصلانی، عصر روز چهارشنبه، اول فروردین ۱۴۰۳ در بیمارستانی در مریلند درگذشت.

مرجان اصلانی، همسر فرامرز اصلانی، شامگاه روز اول فروردین در صفحه اینستاگرام این خواننده سرشناس نوشت:«در شامگاه روز اول فروردین ۱۴۰۳، ۲۰ مارس ۲۰۲۴ میلادی، سرطانی جانسوز فرامرز اصلانی، شاعر، خواننده، آهنگساز، روزنامه‌نگار، و یک انسان خوب را، همراه با نسیم نوروزی، با بدرودی همیشگی، با خود برد، در حالی که دستانش در دستان عزیزانش بود.»

فرامرز اصلانی خود در چهاردهم اسفند ماه ۱۴۰۲، در شبکه‌های اجتماعی خود از ابتلا به سرطان خبر داده بود.

او در یادداشتی نوشت:« من نیز سایه لمس سرطان را ملاقات کرده‌ام. بنابراین اعلام می‌کنم که قصد دارم باقیمانده این سال را به درمان و مراقبت از روحیه‌ام اختصاص دهم. هر طلوع خورشید که چشمان بیداری‌ام را شکوفا می‌کند، قلبی با استواری و امید، و جانی با اندیشه و انرژی، مقاومت بیشتری برمی‌انگیزد تا گامی در مسیر بهبودی بردارم. پس عزیزانم، من قول می‌دهم که آسمانی از سفر خود را به عنوان یک مسافر در این آب‌های ناشناخته همراه با شما به اشتراک بگذارم، با وعده‌ی دوباره‌ی ملاقات زیر آغوش تابش نور در سپیده‌دم در سال ۱۴۰۴. ارتباط و تماس‌هایم محدود خواهد بود. و خود در اندیشه شما، ایران و ترانه و آواز هستم.»

همسر فرامرز اصلانی، روز سه‌شنبه ۲۹ اسفند، با انتشار پستی در صفحه اینستاگرام فرامرز اصلانی، فرارسیدن نوروز را از جانب خود و همسرش به ایرانیان تبریک گفته بود.

او در این پست نوشت:«با طلوع نوروز، من و فرامرز، امید و سلامتی را برای خانواده، دوستان و طرفداران او آرزو می‌کنیم. این فصل جدید را با امید به آینده‌ای بهتر و همراه با آزادی برای ایران و تمامی مردمش می‌گذرانیم. از صمیم قلب، این آرزوها را برای شما ارسال می‌کنیم و امیدواریم که سال جدید با شادی، سلامتی و آرامش برای همگی پر از نیکوکاری و موفقیت باشد.»

فرامرز اصلانی به‌ویژه برای ترانه‌هایی مانند «آهوی وحشی»، «اگه یه روز»، « دل اسیره»، «دیوار»، «قلعه تنهایی»، «عبور» و «تو» شناخته شده است.

فرامز اصلانی در ۲۲ تیرماه ۱۳۳۳ در تهران به دنیا آمد. او از کودکی با دنیای موسیقی آشنا شد. پدر و مادرش از دوستداران موسیقی بودند و خانه آنها، معمولا میزبان هنرمندانی مثل پرویز یاحقی، غلامحسین بنان، علی تجویدی، رهی معیری، رحیم معینی کرمانشاهی بود.

با این حال، او به دلیل مخالفت پدر تا اواخر دوران نوجوانی از موسیقی دور ماند.

فرامرز اصلانی، پس از پایان دوران دبیرستان به لندن رفت و در رشته روزنامه‌نگاری از دانشگاه لندن فارغ‌التحصیل شد. او پس از پایان دانشگاه به کار روزنامه‌نگاری پرداخت و در سال ۱۹۷۲ به لس‌آنجلس رفت.

فرامرز اصلانی در سال ۱۹۷۵ به ایران بازگشت و در روزنامه انگلیسی زبان تهران ژورنال مشغول به کار شد.

او به‌طور اتفاقی در یک میهمانی با رییس شرکت سی‌بی‌اس رکوردز اینترنشنال آشنا شد و اندکی بعد آلبوم «دل‌مشغولی‌ها» را منتشر کرد. آلبوم «روزهای ترانه و اندوه» از دیگر آثار معروف فرامرز اصلانی است.

فرامرز اصلانی پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایران را ترک کرد و به انگلستان رفت. او در سال ۱۹۹۷ به لس‌آنجلس رفت و به فعالیت‌های خود در عرصه موسیقی ادامه داد.

در سال ۱۳۹۷، گزیده‌ای از ترانه‌های فرامرز اصلانی در کتابی به نام « روزهای ترانه و اندوه: گزینهٔ ترانه‌های فرامرز اصلانی» در ایران منتشر شد.

فدرا و رکسانا، دو دختر فرامرز اصلانی نیز در زمینه موسیقی فعالیت می‌کنند.